خرید بک لینک
چند وقته که خیلی کم مینویسم و از این بابت زیادم راضی نیستم :))) حس میکنم وقتایی که مینویسم حالم خیلی بهتره... تو این مدت اتفاق خاصی نیفتاد جز مسافرتی که تو آبان با خواهر اینا رفتیم و خوش گذشت... مشهد پاساژای قشنگی ساختن و طرقبه هم چالی دره ش خیلی خوب بود و شاندیزم حسین شیشلیکی... هوا هم سرد بود. خبر مهم دیگه اینکه من و عزیز دلم تصمیم گرفتیم توی عید جشن بگیریم و بعد از عید بریم سر خونه زندگیمون. چون خونمون شاید به این زودی آماده نشه و اگه بخوایم برای خونه صبر کنیم، انتظارمون خیلی طولانی میشه. بعد از عید یه خونه رهن میکنیم و به امید خدا زندگی رو شروع میکنیم... فعلا در حال حاضر چیزی قطعی نیست... فقط من به چنتا تشریفاتی سر زدم و مزون. که البته فهمیدم الان برای مزون دیدن خیلی زوده اما برای سالن و بقیه چیزا باید از الان رزرو کنم که پر نشه... امروزم به چنتا طلا فروشی سر میزنم تا ببینم قیمت حلقه و سرویس چقدر در میاد. باید یه برآورد هزینه کنیم... هرچقدر میخوام مجلس ساده و کم جمعیت و خودمونی باشه هی نمیشه! دلم نمیخواد زیاد ریخت و پاش کنیم، میخوام فقط یه جشن کوچیک باشه که لباس بپوشیم و آرایشگاه

برچسب: نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 11:33

عجب روزایی... عجب هفته ای بود این هفته که گذشت... داستان از جایی شروع شد که همونطور که تو پست قبلی نوشتم، تولد جوجه بود و دوست داشتم عزیز دلمم بیاد و اما ایشون گفتن که بهشون مرخصی ندادن و نمیتونه بیاد... خلاصه منم کلی ناراحت و غصه دار و ایشونم کلی ابراز ناراحتی و اینجور چیزا... خلاصه با نیومدنش کنار اومدم و خودمو راضی کردم که چند وقت دیگه میرم و میبینمش یا توی دی ماه اون میاد و همدیگه رو میبینیم... روز قبل از جشن تولد، من رفتم خونه داداش اینا تا توی کارا به زنداداش کمک کنم. خواهراش و مامانش هم اونجا بودن. اون دو روزی با اینکه استراحت کم داشتیم و دوتا بچه تو دست و پامون بود اما چون دور هم بودیم و همه به هم کمک میکردیم و حرف میزدیم خوش گذشت... کلی خیارشور و کالباس و کلم خورد کردیم و سالاد و غذا درست کردیم و رفتیم سالن رو تزیین کردیم. شورینی الویه درست کردیم و چیزای دیگه. من تا قبل از این نمیدونستم شورینی چیه :)))) خلاصه اینکه روز جشن تند تند کارا رو کردیم و بعد که همه چی آماده شد خودمون آماده شدیم و کلی وسیله بردیم پایین تو ماشینا گذاشتیم و رفتیم سمت سالن. اونجا هم باز کلی بدو بدو داشت

برچسب: نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 11:33

وای چقد حرف دارم واسه گفتن... اول از مامان بزرگ بگم که دکتر براش یه دوره پرتو درمانی نوشته با همون قرصایی که باید میخورد... و مامان و بابا هرروز صبح میبرنش پرتو درمانی و الان حدود یک هفته دیگه باقی مونده که باید بره... موهای سرش ریخته :( اما در کل حالش بهتره و دیگه رفته خونه خودش و داره تنها زندگی میکنه... منم مشغول کارای جشنم... کارتا رو سفارش دادیم و گرفتیم... آرایشگاهو انتخاب کردم... لباسم مونده... یه سری خورده ریز خریدیم که با خودمون ببریم تا اونجا وقتمونو برای خرید اینا نگذرونیم... سرویس خواب و چوب و مبلا هم سفارش دادیم و قرار شده تا ده روز دیگه بیارنش... ما هم همون حدود ده روز دیگه داریم میریم شهر من تا خونه رو بچینیم و بقیه جهاز رو بخریم... همش حس میکنم کلی کار داریم که نکردیم... دکتر بهم گفته بود باید دندون عقلم رو بکشم وگرنه بعدا اذینم میکنه... الان حدود چهار ساله که هربار میرم پیشش همینو بهم میگه اما من همیشه پشت گوش مینداختم. چون رفته بودم پیش یه دکتر دیگه و اون بهم گفته بود اصلا نیازی نیست بکشیش. تا اینکه این دفعه آخر بهم گفت تنها مشکل دندونات همون دندون عقله و منم تصمی

برچسب: نویسنده: مهسا اسدی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 11:33

صفحه بندی